وبلاگ شخصی آرشیدا خواجه فرد

هفته گذشته بابام مأموریت بود. من خیلی ناراحت بودم و دلتنگی می کردم. بعدشم مریض شدم. مامانم خیلی اذیت ش. آخه دست تنها بود و نگران. آخه مامانم طاقت دیدن ناراحتی منو نداره.

من چند روزه که دیگه یواش یواش بدون استفاده از دیوار یا مبل می تونم بایستم. بابا و مامان خیلی ذوق می کنن وقتی من می ایستم.چشمک

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط علی خواجه فرد نظرات ()

یک خبر خوب! بابای من تو کنکور فوق لیسانس قبول شده و از ترم دیگه برای ادامه تحصیل میره دانشگاه. من که خیلی خوشحالم

چند روزی مریض شده بودم. البته نمیشه گفت مریضی! یک سرما خوردگی مختصر داشتم. مامان و بابام خیلی نگران بودن. آخه این اولین باره که من مریض میشم. اما حالا دیگه حالم بهتره.

حدود یک هفته است که دیگه به راحتی میتونم با استفاده از دیوار , میز, صندلی و سایر وسایل خونه بأیستم. خیلی از این کا خوشم میاد.

تازه یاد هم گرفتم وقتی آهنگ پخش میشه  دست میزنم.

تا پست بعدی خدا نگهدارتون باشه.

نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی خواجه فرد نظرات ()

من الان حدود ٣ هفته است که دیگه میتونم تقریباً چهار دست و پا حرکت کنم. ولی اینقدر عجله دارم که هنوز چهارست و پا نشده میخوام بأ یستم خودم رو میرسونم به دیوار یا صندلی بعد سعی میکنم با کمک اون بأیستم و یا وقتی  مامان و با با منو تکیه می دهند به دیوار و من تا حدود ١٠ دقیقه می ایستم. اینقدر ذوق می کنم که نگو.زبان

بگذریم! هفته گذشته مامان و بابام بردن گوشهامو سوراخ کردن تا بتونم گوشواره بندازم. یک کم گریه کردم. ولی زود یادم رفت و دوباره خندیدم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط علی خواجه فرد نظرات ()


Design By : Pichak