وبلاگ شخصی آرشیدا خواجه فرد
هفته گذشته بابام مأموریت بود. من خیلی ناراحت بودم و دلتنگی می کردم. بعدشم مریض شدم. مامانم خیلی اذیت ش. آخه دست تنها بود و نگران. آخه مامانم طاقت دیدن ناراحتی منو نداره. من چند روزه که دیگه یواش یواش بدون استفاده از دیوار یا مبل می تونم بایستم. بابا و مامان خیلی ذوق می کنن وقتی من می ایستم. یک خبر خوب! بابای من تو کنکور فوق لیسانس قبول شده و از ترم دیگه برای ادامه تحصیل میره دانشگاه. من که خیلی خوشحالم چند روزی مریض شده بودم. البته نمیشه گفت مریضی! یک سرما خوردگی مختصر داشتم. مامان و بابام خیلی نگران بودن. آخه این اولین باره که من مریض میشم. اما حالا دیگه حالم بهتره. حدود یک هفته است که دیگه به راحتی میتونم با استفاده از دیوار , میز, صندلی و سایر وسایل خونه بأیستم. خیلی از این کا خوشم میاد. تازه یاد هم گرفتم وقتی آهنگ پخش میشه دست میزنم. تا پست بعدی خدا نگهدارتون باشه. من الان حدود ٣ هفته است که دیگه میتونم تقریباً چهار دست و پا حرکت کنم. ولی اینقدر عجله دارم که هنوز چهارست و پا نشده میخوام بأ یستم خودم رو میرسونم به دیوار یا صندلی بعد سعی میکنم با کمک اون بأیستم و یا وقتی مامان و با با منو تکیه می دهند به دیوار و من تا حدود ١٠ دقیقه می ایستم. اینقدر ذوق می کنم که نگو. بگذریم! هفته گذشته مامان و بابام بردن گوشهامو سوراخ کردن تا بتونم گوشواره بندازم. یک کم گریه کردم. ولی زود یادم رفت و دوباره خندیدم.

| Design By : Pichak |

