وبلاگ شخصی آرشیدا خواجه فرد
این احتمالاً آخرین مطلب من در سال ٨٩ است پس پیشاپیش آغاز سال ٩٠ و در واقع دهه ٩٠ خورشیدی و نوروز باستانی رو به شما تبریک می گویم و سالی سراسر شادی, شادمانی, خوشحالی و موفقیت رو براتون آرزو می کنم. دهه ٩٠ انشاء الله یک دهه سرشار از اتفاقات خوب برای من خواهدبود در این دهه من به مدرسه خواهم رفت. در ایندهه من خیلی چیزها اد خواهم گرفت. در پایان این دهه من در پایان کودکی خواهم بود و نوجوانی رو آغاز خواهم کرد. سال ٨٩ هرچی بود گذشت با اتفاقات تلخ و شیرینش. در این سال من دو عزیز رو از دست دادم. پدربزرگ(پدر مادرم) و پدر بزرگ پدرم. که برای هردوشون طلب رحمت می کنم و ازتون می خواهم که در آغاز سال نو یکباردیگه یک فاتحه برای این دو عزیز بخونید. این سال برای من اتفاقات شیرین هم زیاد داشت. در این سال من دندون درآوردم, راه رفتن یاد گرفتم و کلی کارهای دیگه. در این سال پدرم در مقطع کارشناسی درسش رو از سر گرفت و مادرم هم دوباره مشغول به کار شد. خدایا سال جدید رو برای همه ما سالی سرشار از خیر و برکت کن. خدایا تمام کودکان دنیا رو کمک کن که شاد باشن و در شرایط خوب رشد کنن و بزرگ بشن. اللهی آمین امشب, شبه چهارشنبه سوریه. شب آخرین چهارشنبه سال ٨٩. این یعنی اینکه نفسهای سال ٨٩ به شماره افتاده و چند روز دیگه بیشتر به پایان سال ٨٩ و آغاز سال ٩٠ نمونده. ایرانیها در این روز جشن کوچکی برپا می کنند و آتش کوچکی می افروزند و طبق یک رسم قدیمی از روی آن می پرند. چراش رو نمی دونم! امیدوارم در این روز برای بر خلاف سالهای گذشته! کسی بخاطر مراسم چهارشنبه سوری آسیب نبینه و امیدوارم در سالهای بعد هم مراسم چهارشنبه سوری بی خطری رو با هم جشن بگیریم. امسال من و بابا و مامان با هم چهارشنبه سوری رو جشن می گیریم . شاد باشید و خودتون رو برای نوروز آماده کنید. هفته گذشته بابام نبود. رفته بود مأموریت کاری. من خیلی دلم براش تنگ شده بود. اون هم دلش خیلی برای من تنگ شده بود. یکی دوبار با بابایی تلفنی صحبت کردم. اما من تو این مدت بیکار ننشستم. میخواید بدونید چیکار کردم؟ دیروز بابایی از مأموریت برگشت . من هم خودم رو براش لوس کردم. خیلی از اومدن بابایی خوشحال شدم. کلی ذوق کردم. چند تا از عکسهام رو براتون گذاشتم.
ولی خوب یک رسمه که عده زیادی از آدمها به اون اعتقاد دارند. پس بقیه آدمها هم باید به اون احترام بگذارند و سعی کنند که این رسم در کمال شادی و خوشحالی برقرار بشه.
آره! راه رفتن یاد گرفتم. الا دیگه میتونم کاملاً راه برم.
بعد هم به بابا نشون دادم که بلدم راه برم.
| Design By : Pichak |


