وبلاگ شخصی آرشیدا خواجه فرد

دیروز من اولین سفر زندگی ام رو شروع کردم .من و بابا و مامان و مادر بزرگ و پدر بزرگ با هم برای تعطیلات نوروزی با قطار اومدیم تهران.البته من زمانی که هنوز به دنیا نیومده بودم هم یک سفر با مامان و بابام رفتیم مشهد. درست روز بعد از اینکه فهمیدن من وجود دارم. ولی از زمان به دنیا اومدنم این اولین سفر منه. روز ١٢ فروردین هم بر می گردیم خونه . امیدوارم بهمون خوش بگذره.

به دلیل سرعت پایین اینترنت فعلاً نمی تونم عکسهای سفرم رو بذارم.

فعلاً خدا نگهدار

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط علی خواجه فرد نظرات ()

خوب بالاخره یک سایت آپلود عکس دیگه پیدا کردم و امروز می تونم چند تا از عکسهای جدیدم رو براتون بذارم. امیدوارم دیگه این سایت فیلتر نشه . خوب اگر شد هم چاره ای نیست بالاخره من تو ایران زندگی می کنم و باید به این چیزها از الان عادت کنم دیگه.

امیدوارم از عکسها خوشتون بیاد

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی خواجه فرد نظرات ()

به نام خدا

دوستان مجدداً خدمتتون سلام عرض می کنم.از اینکه یک مدت طولانی مطلبی منتشر نکردم عذر می خواهم.

متأسفانه نمی دونم چرا سایتی که عکسهام رو توش براتون گذاشته بودم فیلتر شده راستش بخاطر این موضوع من روحیه خودم رو از دست دادم و مطلب منتشر نکردم ولی سعی می کنم یک سایت جدید جهت آپلود عکسهام پیدا کنم و آخرین عکسهام رو بذارم.

خوب امروز من پنجاه و یک روزه شدم. یعنی یکاه و ٢١ روز از تولدم می گذره. خوب من یواش یواش دارم نسبت به محیطم واکنش نشون می دهم. اجسام دوروبرم برام جالب شدن .از صدای مامان وبابام خوشم می آد و براشون لبخند می زنم. اونها هم کلی ذوق می کنن. بابا و مامانن دیگه من هر کاری بکنم اونا ذوق می کنن. اگه بخندم ذوق می کنن اگه گریه کنم هم ذوق می کنن و... شبها رو بگو! کلی زور می زنن تا من بخوابم منم خودم رو خواب آلود نشون می دهم. بعد چشمامو می بندم. همین که خیالشون راحت شد که من خوابم و خواستن که برن بخوابن چشمامو باز می کنم و بهشون می خندم. و اونا دوباره از اول سعی می کنن منو بخوابونن ولی مگه من به این راحتیها می خوابم. تا پنج صبح همین آش و همین کاسه است. ولی خوب دیگه بعد از اون دلم برای مامانم می سوزه و یه چرت می زنم تا اونم یکم استراحت کنه! استراحت که چه عرض کنم بیهوش بشه.

امروز مامان و بابام منو بردن دکتر. دکتر بعد از معاینه من گفت خوشبختانه هیچ مشکلی ندارم. خوب من شیر مادرم رو می خورم و خوب بچه ای که شیر مادر می خوره ضد گلوله میشه. بقول مربی بهداشتم آفرین به شیر مادر. البته خودم هم غیر از شیر مادر چیزی دوست ندارم. اگه بخوان پستونک بهم بدن چند بار اونو تف می کنم. بعدشم که زورم نرسه دهنم رو باز نگه میدارم. قیافم رو یک جوری می کنم که دلشون برام بسوزه. شیشه هم که اصلاً نمی خورم. فقط روزی ٢۵ قطره ویتامین به زور می خورم.وای که چقدر بدمزه است.

خوب تا پست بعدی بدرود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط علی خواجه فرد نظرات ()


Design By : Pichak